[ad_1]

“رفقای عزیز!” به آندره کنچالوفسکی ، ورود روسیه امسال به اسکار بهترین فیلم بلند بین المللی (جریان هولو) با آکورد سرود ملی روسیه آغاز می شود. این کارگردان پنج یا شش ساله بود که پدرش ، سرگئی میخالکوف ، برای اولین بار متن سرود را نوشت که شامل ستایش از لنین و استالین بود. چند دهه بعد ، میخالکوف متن ها را برای حذف استالین بازنویسی کرد و در سال 2000 ، به محض اینکه رئیس جمهور ولادیمیر پوتین شد ، میخالکوف ، هشتاد ساله ، متون را دوباره نوشت ، از لنین صرف نظر کرد و برای اولین بار به جای یک فرقه ، به یک خدای برتر متوسل شد تا فرد: “از دریاهای جنوبی تا لبه قطبی / جنگل ها و مزارع ما کشیده شده اند. / تو در جهان تنها هستی! تنها کسی مانند این / سرزمین مادری ما ، محافظت شده توسط خدا. “

میخالکوف ، مشهور به عنوان شاعر کودک ، یکی از نویسندگان بسیار آراسته در کشور بود. هر کودکی در کشوری که تحت حاکمیت ترور دولتی باشد می تواند قطعاتی از مجموعه شعرهای خود را درباره یک پلیس دوست به نام عمو استپا بخواند. وی یکی از اعضای شوروی عالی ، مجلس نمایندگان اسماوی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بود و بوروکراسی پیچیده بودجه و سانسور را پشت سر گذاشت. اما آندری نام خانوادگی خود را به نام دخترانه مادرش تغییر داد و در سال 1980 اتحاد جماهیر شوروی را ترک کرد و به هالیوود رفت. این آخرین اقدام عصیان ، اگر نه خیانت ، برای یک تبار از یک خانواده Nomenklatura بود.

هر خانواده روسی سابقه ای دارد که شایسته یک رمان خام روسی است ، نه به این دلیل که روس ها بسیار تحریف شده اند ، بلکه به این دلیل که وحشت روسی قرن بیستم با قطع همه روابط عمل کرده است. هر خانواده ای قربانیان و جلادان خود را دارد. برعکس ، هر داستان در تاریخ روسیه ، از جمله “رفقای عزیز!” ، داستانی درباره خانواده ها است. این فیلم حوادث سال 1962 را به تصویر می کشد ، زمانی که شهر صنعتی نووچرکاسک در جنوب روسیه در اعتراض به تصمیم دولت برای افزایش قیمت های مصرف کننده فوران کرد. نیروهای دولتی به سمت معترضین تیراندازی کردند و بیش از 25 نفر کشته و بیش از 80 نفر زخمی شدند. بعدا هفت نفر اعدام شدند و بیش از صد نفر به جرم تحریک اعتراضات به زندان افتادند.

خانواده در مرکز “رفقای عزیز!” شامل سه نسل است. لودا سمینا (جولیا ویسوتسکایا) یکی از کارمندان محلی حزب در نووچرکاسک است. او با پدر موی سفید خود (سرگئی ارلیش) که به نظر می رسد هرگز از آپارتمان خارج نمی شود و دختر هجده ساله اش ، سوتکا (جولیا بورووا) زندگی می کند. لودا با نوستالژی موج می زد: اگر استالین هنوز در اطراف بود ، قیمت ها پایین می آمدند و نه بالا. وقتی کارگران شهر اعتصاب می کنند ، لودا خواستار دستگیری و اعدام می شود. اما سوتکا در میان معترضین است و در راه او پدر لودا است. او به محض اطلاع از اعتراضات ، صندوقچه ای قدیمی را با آثار زندگی قبلی خود بیرون می کشد: لباس قزاق ، شمایل ارتدکس و برخی حروف. او نامه ای با صدای بلند برای دخترش می خواند:

آنها همچنین عمو تیموتی را کشتند. آنها دسته ای از مردم را کشتند. آنها از هر لحاظ اجساد برهنه را روی گاری ها می انداختند. دست بعضی از مردم به زمین آویزان بود و بعضی دیگر پاهایشان بود. پای عمو تیموتی قلاب شده بود. شرمنده

من به مدرسه رفتم ، اما به من گفتند که من لیاقت تحصیل از دولت شوروی را ندارم ، زیرا پدرم در جنگ با آنها جان داده است. به همین دلیل است که من به ندرت اکنون به آنجا می روم ، اما زیاد نگران آن نیستم ، زیرا هر کاری که این روزها در مدرسه انجام می دهند تبلیغ و بدعت است. ما از فعالانی که آخرین ذرت را برداشتند و ما را جریمه کردند ، به منزل ویزیت کردیم. مادر می گوید ما باید از گرسنگی بمیریم زیرا بسیاری از مردم در آنجا هستند ، نه تنها در Shumilinskaya ، بلکه در همه مکانهایی که قزاق ها در آن زندگی می کردند.

این نامه از خواهرزاده اش ، پسر عموی اول لودا است. وقتی پیرمرد آن را دریافت کرد ، او و مادرش مرده بودند. این اتفاق چهل سال زودتر ، هنگامی که لودا کودک بود اتفاق افتاد. این یک داستان خانوادگی است که او هرگز نمی دانست.

در حال حاضر ، سوتکا ناپدید شده است. لودا همه جا به دنبال او است: در آپارتمان یکی از دوستانش ، در بیمارستان ، در سردخانه. سرانجام ویکتور (آندری گوسف) ، یک افسر ارشد KGB ، او را به خارج از شهر محاصره شده می برد تا به دنبال دخترش بگردد. آنها به دنبال دختری می گردند که به اعتقاد آنها در اعتراض به تصمیمات حزبی که لودا به نمایندگی از نیروهایی به فرماندهی ویکتور و همکارانش نمایندگی می کند ، درگذشته است. به نظر می رسد که آنها مراسم تشییع جنازه سوتکا را پیدا کردند ، مقبره ای بی آلایش از یک غریبه ، که جسد وی در زیر سقف تاریکی به آن اضافه شده است. همانطور که آنها عقب می روند ، لودا می پرسد ، “چگونه می خواهم به او بروم؟ او کجاست؟ چگونه پیش او خواهم رفت؟ ویکتور پاسخ می دهد ، “شما به خاطر نمی آورید. نمی توانید در مورد آن صحبت کنید. به همین دلیل شما تعهد عدم انتشار اطلاعات را امضا کردید. “

به شهروندان شوروی دستور داده شد که حافظه خود را پاک کنند. برخلاف پدرش ، لودا هیچ نامه ای برای نگهداری یا کلمه ای برای پنهان کردن نخواهد داشت: همانطور که کنچالوفسکی نشان می دهد ، او دیگر راهی برای گفتن در مورد آنچه دیده ، از دست داده و احساس کرده است ندارد. در اواسط فیلم ، قبل از صحنه قبرستان ، لودا که از آنچه در خیابان ها دیده شوکه شده است ، در آپارتمان خود است. یک فیلم شوروی به نام “بهار” در تلویزیون ظاهر شد ، به ویژه یک شماره موسیقی به نام “راهپیمایی بهار”. زنان با همان لباس های سفید در کوچه و خیابان رژه می روند و آواز می خوانند: “رفیق ، رفیق ، / در کار و جنگ ، / از میهن خود محافظت کن / با فداکاری کامل.” متن ها توسط سرگئی میخالکوف نوشته شده است.

هنگامی که ویکتور و لودا پس از کشف وحشتناک خود به شهر بازگشتند ، او شروع به آواز خواندن می کند. «رفیق ، رفیق. . . او شروع می کند. او نمی تواند آهنگ را از سرش بیرون بیاورد. ویکتور ملودی را برمی دارد. آنها با هم به زیبایی آواز می خوانند. در این مرحله ، آنها نمی توانند کلمه ای را که می خوانند باور کنند ، اما کلمه دیگری ندارند. آنها به شهری برمی گردند که به معنای واقعی کلمه میدان خونین را پوشانده بود ، جایی که ده ها نفر کشته و زخمی شدند. در خانه ، لودا متوجه می شود که دخترش زنده است – وحشت زده ، گوشه گیر ، با یک حکم زندان آشکارا غیرقابل اجتناب ، اما زنده است. لودا دخترش را نگه داشته و به او اطمینان خاطر می دهد: “عزیزم همه چیز خوب است ، همه چیز خوب است. ما بهتر خواهیم شد ما بهتر خواهیم شد “ما می دانیم که منظور او این است. ما همچنین می دانیم که منظور او استالین یا استالینیسم است. فیلم با” مارس بهار “به پایان می رسد.

نووچرکاسک به اندازه کافی کوچک ، خیزش به اندازه کافی بزرگ و تعداد کشته ها به اندازه کافی بزرگ بود که باید کل شهر از آنچه اتفاق افتاده بود آگاه بودند. با این وجود رژیم شوروی موفق شد هرگونه بحث عمومی درباره اعتراضات و اعدام ها را سرکوب کند. من اولین بار در اوایل دهه 1990 در مورد آنها شنیدم. من با یک دانشمند جوان در زمینه تحقیقات جنسیتی در مسکو مصاحبه کردم و او با افتخار گفت که او اهل نووچرکاسک است ، شهری که تنها اعتراضات ضد دولتی پس از جنگ در آن برگزار شده است. او در جریان اعتراضات نوزاد بود ، اما جزئیات مربوط به آنها و اعدامها را به من گفت. این داستان در حافظه من ماند. با خواندن نظر همتای من آنتونی لین در “رفقای عزیز!” ، متوجه شدم که اعتراضات در نووچرکاسک در مجمع الجزایر گولاگ الکساندر سولژنیتسین ، منتشر شده در سال 1973 ، شرح داده شده است که مدتها قبل از آن مصاحبه خوانده بودم. اما من نقشه ذهنی نداشتم و زمینه تاریخی هم نداشتم که این دانش را به آن متصل کنم ، بنابراین آن را به خاطر نمی آوردم.

کنچالوفسکی گفت که اولین بار در مورد اعتراضات در نووچرکاسک در زمان اعتراض از زبان شخصی که با وی در موسفیلم کار کرده بود ، شنیده است. سپس برای نوشیدن بیرون رفت و حدود سی سال آن را فراموش کرد. در اوایل نوزده سال او در مورد وقایع Novocherkassk در رسانه ها مطالعه کرد. سالها بعد به ذهنش خطور کرد که همسرش ویسوتسکایا را به فاجعه بیندازد و او دوباره به یاد نووچرکاسک افتاد. ویسوتسکایا ، بیش از یک دهه پس از اعتراضات ، در نووچرکاسک متولد شد. او به کالج رفت و در بلاروس بازیگر شد ، جایی که درست همانطور که “رفقای عزیز” آزاد شد ، اعتراضات مردمی همانطور که تقریباً شصت سال پیش در نووچرکاسک برگزار شد ، با بی رحمی سرکوب شد.

کنچالوفسکی حتی در حال حاضر ، هنگامی که می توان داستان اعتراضات نووچرکاسک را بازگو کرد ، تصمیم می گیرد که آن را از منظر Nomenklatura تعریف کند. این یک دیدگاه خوب است: همانطور که رهبران حزب در فیلم به تصویر کشیده شده و گیج شده اند ، آنها چیزی بیشتر از معترضین و تماشاگران عادی نمی دانند. کنچالوفسکی گفت که نیمی از متن از متن جلسات حزب انتخاب شده است. نیمه دیگر – دنیای خصوصی خانواده لودا و وحشت خصوصی جستجوی او – تصور می شود. کونچالوفسکی این فیلم را با حمایت روسیه 1 ، یکی از شبکه های تلویزیونی غالب دولتی در روسیه ساخت. برادر کوچکتر وی ، رئیس اتحادیه اپراتورها و عضو کمیته انتخاب اسکار کشور. و میلیاردر آلیشر عثمانوف ، که مأموریت ویژه او اطمینان از تسلط پوتین بر حوزه اطلاعات است. پول و دسترسی همچنان در پسر یک دولتمرد جمع می شود و این نیز تابعی از تاریخ خانواده و تاریخ روسیه است.

[ad_2]

منبع: https://outsidenews.ir