[ad_1]

الیزابت لوفتوس در اکتبر 2018 در آرژانتین بود تا درباره حساسیت به حافظه صحبت کند ، وقتی متوجه شد هاروی وینستین ، که اخیراً به تجاوز و تجاوز جنسی متهم شده بود ، می خواهد با او صحبت کند. او نمی توانست نحوه تماس های بین المللی را به اتاق هتل خود بفهمد ، بنابراین پرسید که آیا آنها می توانند سه روز پس از بازگشت او به کالیفرنیا صحبت کنند. در پاسخ ، او یک سری نامه الکترونیکی عصبانی دریافت کرد که می گفت مکالمه نمی تواند صبر کند. اما هنگامی که وینستین سرانجام موفق شد ، وی گفت ، “در اصل او فقط می خواست بپرسد ،” چگونه چیزی که به نظر می رسد بسیار مطبوع است چگونه می تواند به چیزی بسیار اشتباه تبدیل شود؟ “

لوفتوس ، استاد دانشگاه کالیفرنیا ، ایروین ، با توجه به لیستی که توسط مرور روانشناسی عمومی. کارهای او با منسوخ شدن مدل بایگانی حافظه ، ایده ای که در بیشتر قرن بیستم حاکم بود و خاطرات ما در نوعی کتابخانه ذهنی وجود دارد ، به عنوان نمایشی واقعی از وقایع گذشته ، به تغییر پارادایم کمک کرده است. به گفته لوفتوس ، که بیست و چهار کتاب و بیش از ششصد مقاله منتشر کرده است ، خاطرات بازیابی می شوند و دوباره پخش نمی شوند. وی نوشت: “ارائه ما از گذشته واقعیتی زنده و در حال تغییر را می پذیرد.” “این یک حرکت و تغییر نیست ، مکانی نیست که در آنجا برگردانده شود ، که در سنگ حفظ شود ، بلکه یک موجود زنده است که مانند یک موجود آمیب تغییر شکل می دهد ، منبسط می شود ، منقبض می شود و دوباره منبسط می شود.”

جورج A. میلر ، یکی از بنیانگذاران روانشناسی شناختی ، یک بار در سخنرانی در انجمن روانشناسی آمریکا گفت که راه پیشرفت در این زمینه “کنار گذاشتن روانشناسی” است. لوفتوس ، که هفتاد و شش ساله است ، نظری مشابه دارد و از هر فرصتی استفاده می کند تا بیشتر به آنچه “پرده شکننده ای که خیال و حافظه ما را جدا می کند” نگاه کند. در چهل و پنج سال گذشته ، وی بیش از سیصد پرونده به نمایندگی از افرادی که به اشتباه به سرقت و قتل متهم شده اند ، و همچنین متهمان عالی رتبه مانند بیل کوزبی ، جری ساندوسکی و دوک لاکروس ، شهادت داده یا از آنها مشاوره گرفته است. متهم به تجاوز جنسی. در سال 2006 ، اگر جنبش MeToo دفتری داشت ، عکس بث در لیست ده بالا بود “، برادرش رابرت به من گفت.

اما پس از مکالمه در آرژانتین و پس از مطالعه بیشتر درباره این ادعاها ، وی وینستین را به یک محقق حافظه دیگر ارجاع داد. او از طریق تلفن به وکلای خود گفت: “او یک قلدر است و من خودم او را تجربه کرده ام.” او تا وقتی که بوق نزد متوجه نشد که واینستین در خط است ، “ببخشید اگر احساس کردید من هستم آزار شما. “

وی حدود چهار ماه در برابر این شغل مقاومت كرد ، اما سرانجام وینستین و وكیل وی پیروز شدند و وی را متقاعد كردند كه به نیویورك پرواز كند و از طرف وی شهادت دهد ، در ازای دریافت چهارده هزار دلار ، كه فقط ده هزار آن تا به حال پرداخت شده است. وی به من گفت: “فهمیدم که به دلایل خودخواهانه می خواهم بازنشسته شوم و نمی خواهم با چنین احساسی نسبت به خودم زندگی کنم.” (تنها باری که وی تاکنون پرونده ای را به دلیل انزجار رد کرده است ، زمانی است که وی حاضر به شهادت درمورد فردی به اتهام فعالیت اتاق های گاز در تربلینکا نشده است.)

وی در 6 فوریه سال 2020 ، یک روز قبل از شهادت وی ، ایمیلی از رئیس گروه روانشناسی دانشگاه نیویورک دریافت کرد ، جایی که قرار بود در آن سخنرانی کند. بلیط هواپیمای او قبلاً خریداری شده بود. این استاد دانشگاه نوشت: “متأسفانه به دلیل شرایطی که خارج از توان ماست ، لازم است مکالمه شما لغو شود.” لوفتوس پرسید که آیا این لغو به دلیل دادخواست علیه وینستین بوده است؟ استاد هرگز پاسخ نداد

لوفتوس نمی تواند آخرین باری را که فکر می کرد غیرضروری است بخاطر بسپارد. در دادگاه علیه وینستین ، او یک کت قرمز پوشید ، که آن را در Nordstrom Rack به قیمت حدود هشتاد و پنج دلار خریداری كرد و یك گردنبند نازك با یك پر طلای كه 40 سال گذشته هر روز می پوشید ، پوشید. همانطور که از دادگاه عبور می کرد ، به نظر می رسید که انگار سعی دارد بد ظاهر به نظر برسد. بعداً به من گفت: “باید اعتراف كنم ، حضور در سنگرهای روند قرن بسیار جالب است.”

او حدود یک ساعت شهادت داد و تحقیقات بنیادی روانشناسی را ارائه داد که می تواند هیئت منصفه را به این فکر بیندازد که برخوردهای جنسی خنثی یا ناامیدکننده با وینستین با توجه به افشاگری در مورد تاریخ درنده وی ، وزن جدیدی پیدا کرده است. لوفتوس در طول دادگاه گفت: “اگر از شما بخواهند كه بیشتر به خاطر بسپارید ، می توانید چیزی مانند یك حدس یا یك تفكر ایجاد كنید و سپس می تواند مانند یك خاطره احساس شود.”

وكیل وینستین پرسید: “آیا می توان بعداً اتفاقی را كه در آن زمان ضربه زا نبود ، تلخ تلقی كرد؟”

لوفتوس گفت: “اگر چیزی را به روش خاصی علامت گذاری کنید ، می توانید حافظه آن عنصر را مخدوش کنید.” “شما می توانید تمام وقایع را در ذهن افراد سالم و غیر طبیعی بکارید.” او توضیح داد که در یک آزمایش ، معروف ترین مطالعه اش ، بزرگسالان را متقاعد کرد که در کودکی گریه می کردند در یک مرکز خرید. وی گفت: “احساس تضمین نمی کند که شما با یک حافظه معتبر روبرو هستید.”

دستیار دادستان منطقه ، ایوان ایلوزی این ایده را به چالش کشید که آزمایش های انجام شده در یک “وضعیت خیالی” – خارج از زمینه ، فاقد پویایی جنسیت و قدرت – برای درک آسیب دیدگی مربوط هستند.

ایلوچی گفت: “شما با قربانیان حوادث آسیب زا رفتار نمی کنید؟”

لوفتوس گفت: “من می توانم آنها را مطالعه كنم ، اما به طور رسمی با كسی سر و كار ندارم.”

ایلوزی ادامه داد: “و آیا نام کتاب شما” شاهد دفاع “در سال 1991 درست نیست؟”

لوفتوس پاسخ داد: “یکی از کتابهای من شاهد در دفاع است.”

ایلوچی پرسید: “آیا شما کتابی به نام شاهد دادسرا دارید؟” چند نفر در سالن دادگاه خندیدند.

لوفتوس با خونسردی گفت: “نه”.

هفته بعد در دانشکده حقوق UC Irvine ، جایی که لوفتوس تدریس می کند ، او از کنار همکار خود که در تئوری فمینیسم تخصص دارد عبور کرد. “هاروی وینستین – چگونه می توانستی؟” استاد گفت. “چطور توانستی!” (لوفتوس به یاد می آورد که مکالمه در میز بوفه در یک جلسه هیئت علمی انجام شده بود ، اما همکار من گفت: “من نمی دانم ، زیرا من کنار او در صف بوفه نمی ایستادم.”) لوفتوس گفت ، “من غلت زدن فرض برائت چطور؟ چگونه در مورد “غیر محبوب شایسته حمایت”؟ “

طولی نکشید که رئیس دانشکده حقوق نامه ای را از گروهی از دانشجویان حقوق دریافت کرد که از دولت خواسته بود “با مشکل حاد الیزابت اف. لوفتوس برخورد کند”. آنها نوشتند: “ما از اینكه او استاد روانشناسان و وكلا در آینده است وحشت كرده و آنها را برای آسیب های بیشتر و محرومیت از حق بازماندگان آموزش می دهد.” دانشجویان خواستار حذف لوفتوس از هیئت علمی شدند ، اما وی همچنان به تدریس ادامه می دهد.

دوستان و خانواده او نیز در تصمیم او برای شهادت دادن در مورد وینستین بدبین بودند. همسر سابق وی ، جف لوفتوس (که او او را “شست” می نامد زیرا آنها هنوز مانند خانواده با یکدیگر رفتار می کنند) ، استاد افتخاری روانشناسی در دانشگاه واشنگتن ، گفت که او فکر کرد ، “اوه ، خدای من ، بث ، واقعاً؟ بیا. “برادرش دیوید به من گفت ،” در اینجا این زنان در دنیایی شکوفا می شوند که مردم بالاخره به آنها گوش می دهند و سپس یک استاد دارند – کسی که قبلا هرگز ملاقات نکرده اند – به هیئت داوران می گوید شما نمی توانید مورد اعتماد “

لوفتوس در سیزده سالگی در سال 1958 در یک مجله چرمی نوشت: “من از زندگی خود کاملاً راضی هستم.” “من شخصیت بسیار خوبی دارم (خسته کننده نیستم یا چیزی شبیه به آن) ، خانواده من یکی از خوشبخت ترین ها هستند.” او در بل ایر ، لس آنجلس بزرگ شد و آخر هفته ها را در ساحل یا استخر دوستان گذراند. به مدت شش سال ، او هر روز در دفترچه خاطرات خود می نوشت ، با اشاره به اینکه هوا صاف ، ابری یا بارانی است ؛ ضبط تعارف (در یک نظرسنجی از دبیرستان او “بهترین چهره” ، “زیبا” ، “خنده دارترین” و “مقاومت ناپذیر” را به دست آورد). و توصیف حلقه در حال گسترش پسران که با آنها تلفنی صحبت کرده است. وی نوشت: “زندگی واقعاً بهترین دوست من است.”

او تقریباً هرگز از پدر و مادرش كه آنها را با اصطلاحات غیرشخصی ترسیم می كند – “خانواده” نامی نمی برد. وقتی از لوفتوس خواستم مادرش ، ربکا را توصیف کند ، او فقط می توانست به یک خاطره زنده فکر کند: خرید رابطه جنسی با او. روبرت ، برادر لوفتوس گفت که او نیز با “خط خالی” روبرو است. او به من گفت: “من نمی توانم صفت یا اسمی برای توصیف مادرم ببرم. هیچ چیز اجازه نمی دهد که من بگویم: “او به عنوان یک شخص مانند او بود.” هیچ انعقادی و انسجامی وجود ندارد. “او خاطره ای از هفت یا هشت سال ایستادن در مقابل درب منزل آنها و رفتار بد خود را دارد:” من منتظر بودم که او با زور با نافرمانی من مخالفت کند و او فقط نمی توانست دور هم جمع شود. یادم هست که فکر کردم ، خدا ، او حتی نمی تواند مرا به دنیا بیاورد.

یک شب ، هنگامی که لوفتوس نوجوان جوان بود ، او و پدرش ، پزشکی خاردار و دور ، در حال رانندگی در لس آنجلس بودند. آنها در چراغ قرمز متوقف شدند و تماشای یک زن و شوهر را دیدند که با خنده ، از خیابان عبور می کنند. پدر لوفتوس گفت: “آیا این افراد را می بینید که سرگرم می شوند؟” “مادر شما دیگر نمی تواند سرگرم شود.”

لوفتوس ، که به عنوان یک کودک دیده می شود ، خاطرات زنده کمی از مادرش ، ربکا دارد.عکس با مجوز از دبورا بردمن

خاطرات لوفتوس به عنوان تمرینی برای اثبات وجود او در ثبت عاطفی متفاوت از مادرش خوانده می شود. او خلق و خوی خود را با توصیفاتی از قبیل “happyville” ، “من خیلی خوشحالم!” و “همه چیز عالی است” خلاصه کرد ، به نظر می رسید که او دائما سعی می کند از خودش پیشی بگیرد. او در کلاس هشتم نوشت: “صادقانه می توانم بگویم که این یکی از خوشترین روزهایی بود که من تجربه کرده ام.” چند روز بعد ، او به ارتفاعات جدیدی رسید: “من هرگز اینقدر خوشحال نبودم. من دنیا و همه را دوست دارم. “

لوفتوس و برادرانش زبان توصیف آنچه مادر مادر آنها را بیمار می کند نداشتند. پدر آنها از آسیب پذیری او عصبانی به نظر می رسید. سرانجام خواهر و برادران ربکا وارد عمل شدند و او را به بیمارستان روانپزشکی خصوصی در پنسیلوانیا ، نزدیک خانه برادرش فرستادند و در آنجا تحت درمان افسردگی بود. رابرت گفت: “خانواده مادرم پدر من را متهم كردند كه از نظر عاطفي چنان سطحي و غيرقابل دسترسي است كه او را ديوانه كرد.” در دفتر خاطرات خود ، لوفتوس ، در آن زمان چهارده ساله ، هرگز به عدم حضور مادرش اشاره نکرد. وی پس از چهار ماه غیبت ربکا نوشت: “زندگی فوق العاده است !!” “وقتی پیر و تنها شدم ، حداقل می دانم که یک بار هم نبوده ام!”

[ad_2]

منبع: https://outsidenews.ir