گنجاندن یک داستان نویس در مسابقه Nerdiest در انگلستان


من همیشه از تلویزیون و ورزش های گروهی ترسیده ام. اگر چاپ نکنند ، نویسندگان باید به رادیو بچسبند. ممکن است از نظر فکری شوکه شویم ، اما خودآگاهی ناراحت کننده و موهای مو برای صفحه مناسب نیستند. با این حال ، در انگلستان ، یک ورزش تیمی در تلویزیون وجود دارد که حتی ظاهر ما می تواند از آن پیشی بگیرد ، که برای دهه ها علاقه ما به جمع آوری کتاب و منحرف کردن آن به یک دارایی تبدیل شده است: چالش دانشگاه ، یک برنامه مسابقه تلویزیونی بسیار دشوار ، بسیار غیر ضروری و مهمتر از همه ، چنان قابل قبول و شرم آور است که حتی خجالتی ترین افراد مقابل دوربین نیز نمی توانند مقاومت کنند. دانشگاهیان و معلمان آشکارا از آن لذت می برند. چه کسی دوست ندارد سر یک دانشجوی کارشناسی ارشد فیزیک فریاد بزند زیرا آنها خط اول “Uptown Funk” را تشخیص ندادند؟ این نمایش که برای اولین بار در سال 1962 پخش می شد ، معمولاً شامل دانشجویان دانشگاه به عنوان شرکت کنندگان بود ، اما در کریسمس ، به فارغ التحصیلان برجسته سوئیسی این فرصت داده شد تا از استادان آلما خود نمایندگی کنند ، به بینندگان این فرصت را می دهد که آنها را مسخره کنند زیرا چیزی را نمی دانند که برخی از آنها احمق . . صبر کن. . . روی نوک زبانم است . . .

من بدیهی بودم که می دانستم هرگز دعوت نخواهم شد و سعی کردم به خودم بگویم که نمی خواهم باشم. این مسائل به عنوان مالیات شناخته می شوند. این فیلم به صورت “زنده” فیلمبرداری شد. مجری ، جرمی پاکسمن (تنها نفر دوم در تاریخ برنامه) ، به دلیل عدم تحمل عبوس شناخته شده است. بسیاری از دوستان باهوش اعتراف کرده اند که او در رویاهای اضطراب آنها نقش داشته است. من همچنین سعی می کنم پخش نکنم که به یک موسسه معروف رفتم. چرا من می خواهم به تلویزیون بروم هیچ سوالی وجود ندارد: اگر آنها مجبور بودند از من بپرسند ، من قطعاً امتناع می کنم.

وقتی دعوت نامه الکترونیکی در ماه اکتبر رسید ، من بلافاصله فقط با افرادی مشورت کردم که می دانستم مرا به بله گفتن تشویق می کنند. ترس خود را برای پدر تعریف کردم. وقتی او از خندیدن دست کشید ، گفت: “احمق نباش. شما همیشه در تلویزیون عالی هستید. گفتم: “بابا. من هرگز در تلویزیون نبودم.” بقیه آشکارا متعجب شدند. چرا من؟ اگر چیزی نمی دانستم چه می شد؟ با کی خوابیده بودم؟ آیا واقعاً آماده بودم که ساعتها به برنامه بروم دفتر مرکزی در سالفورد ، در منچستر بزرگ ، یکی از گرمترین مکانها در گردباد انگلستان کووید-19 اپیدمی به دلیل بازی؟ علاوه بر این ، آیا من نمی فهمیدم که اقدامات فاصله اجتماعی به این معنی است که مجبورم آرایش خود را روی صحنه انجام دهم؟

تیراندازی یک روز در ماه نوامبر انجام شد. من نه عصبی بودم و نه از راه دور. با حمل مجوز رسمی سفر از شرکت تولید ، به عنوان یک دیپلمات محتاط وارد دادگاه چنگیز خان ، من در قطار تقریباً خالی با م. ، همسفر / سیگاری / متحد سفرم ، نشسته بودم. تنها وسایل من کیسه ای عظیم از نوشیدنی های تازه کننده ، عقل خیره کننده من و رمان من در فرآیندی بود که نادیده گرفتم. بازیکن قبلی به من گفته بود که بعضی از تیم ها فقط برای سرگرمی بازی نمی کنند بلکه در واقع برای برنده شدن هستند. من در حالی که قصد داشتم یک پیروزی خصوصی داشته باشم ، گفتم: “چه مسخره است”. هنوز هم نمی توانم تاری کنم. در عوض ، از سفر قطار خود استفاده کردم تا در ترس از زباله غوطه ور شوم ، که هر کسی را که هرگز با من ملاقات کرده بود فریب داده است.

نیم ساعت از مقصد ما م. جرات کرد چند سوال نرم از یک مسابقه اینترنتی از من بپرسد: کارداشیانز ، تلویزیون کودکان. همه بسیار احمقانه و عمیقا غیر “چالش دانشگاه”. کدام کشور بیشترین کیلومتر را در بزرگراه دارد؟ (چین.) چه زمانی بیتلز از هم جدا شدند؟ (1970) من عاشقانه قدم زدم: “آنها هرگز چنین چیزهایی را نخواهند پرسید.”

هنگامی که به MediaCityUK ، مجموعه گسترده ای که استودیو در آن واقع شده است ، رسیدیم ، در اولین تست ضریب هوشی برای یافتن آن شکست خوردیم. سرانجام ، به دنبال پیکان های مختلف ، در لابی با دشمنان آینده من روبرو شدیم ، از جمله یک متخصص کک پزشکی قانونی خودساخته اما برجسته. فکر می کردم نام کوچک او را گفته است “از Faerie Queene اوان اسپنسر ، اگر اهل ادب باشید.” تنها موضوعی که می دانستم ادبیات بود ، اما من هرگز نام ایوان را نشنیده بودم. وحشت شروع به راه اندازی کرد.

هم تیمی های من ، در یک اتاق سبز غاری ، در اعماق پیچ و خم توانبخشی جمع شده بودند ، در مورد نحوه نوشیدن با هم قبل ، بعد یا در طول نمایش بحث کردند. لوسی ، کاپیتان تیم ما و یک جانورشناس معروف ، دو پنیر بسیار معطر از مزرعه ای که در آن زمستان گذرانده بود برای من آورده بود. بوی آنها به آرامی راهروها را پر می کرد. هیچ یک از ما چیزی در مورد ورزش ، فیزیک ، موسیقی یا اینکه با ماتیفی که گریمورها قادر به لمس آن نیستند ، در جعبه های مقوایی می گذارند چیزی نمی دانیم. هم تیمی های مرد ما ، یک روزنامه نگار و یک نمایشنامه نویس ، از من خواستند لباس آنها را بررسی کنم. وقتی یقه هایشان را تنظیم می کردم احساس عجیبی مادرانه داشتم. ما مقدمات خود را تمرین کردیم. مال من معصوم بود: شارلوت ، تاریخ باستان و مدرن ، نویسنده. آیا زایمان من خیلی آرام بود زیرا من آرام بودم.) به طرز چشمگیری آرام ، ب) مبهوت بخار پنیر یا ج.) هنوز در هوا نیست؟

استودیو عظیم ، درخشان و دلسردکننده ای بود. پکسمن بد ظاهر به نظر می رسید. نام خانوادگی من روی یک تابلوی مخصوص روی “میز” من نوشته شده بود. هر وقت زنگ را فشار می دادم ، نامم روشن می شد و با هیجان ، گوینده مرا صدا می کرد. ما هدفون های عقیم شده خود را وارد کردیم ، بر تقسیم کننده های Perspex خود ضربه زدیم. همه چیز خوب بود. س Theالات آغاز شد؛ شعری از ، شاید ، دون؟ جسورانه زمزمه کردم؛ پاسخ من کاملا اشتباه بود اما تنها استراتژی ما این بود که در مورد س questionsالات اولیه پیچیده فکر کنیم ، اگر ایده ای داشتیم. علاوه بر این ، افتخار – مندلسون ، شکایت های ادبی در همه جا – در معرض خطر بود. گم شدم. و مثل اینکه وقتی یک سلحشور با پستان بند و کمربند ارگ را شکست و باعث شد ابتدا او را بکشد ، پایم را پیدا کردم. کدام حرف چیزی ، چیزی را بهم پیوند می دهد و تصویر جان سینگر سارگنت از یک سوسیالیست ، ویرجینیا – صبر کنید ، آیا تصویری از او به نام “مادام ایکس” نبود؟ BUZZ ، و سپس صدای گوینده شنیده شد: “New College، Mendelssohn.” “X؟” با دقت گفتم پاکسمن گفت: “راست”.

حتی س questionsالات بعدی درباره ریاضیدانان مرده که باید در یک تیم به آنها پاسخ داده می شد ، نمی توانست شجاعت ناگهانی من را انکار کند. خیلی چیزها هنوز هم ممکن است اشتباه پیش بروند ، اما من از لذت دانش عمومی پر شدم. ما در مورد گوزن های شمالی وحشی ، دایره قطب شمال ، دوچرخه سواران چیزی نمی دانستیم. البته ، من می دانستم که مریلین فرنچ کتاب زن عارف را نوشته است: مرا برای چه چیزی پذیرفتی؟ اما پس از آن سوال در مورد خط اول رمان نوزدهم و بیستم مطرح شد “. . . غارهای مارابار. : BUZZ: کالج جدید ، مندلسون. “به هندوستان می روید؟” صحیح است. سوالی در مورد پرنده ای وجود داشت که من با عجله و درست تصور کردم یک فلامینگو است. سوالات جایزه برای جفت نویسندگان بود: من آنها را نیز می شناختم. در شادی خودم همه خویشتنداری را از دست دادم. من خندیدم ، نفس نفس زدم ، به طور تصادفی با پاکسمان سلام کردم ، روی هوا “سکسی” گفتم ، همان کاری را کردم که خواهرم بعداً علامت تجاری من را “تکان دادن سر افتخار” نامید.

ما به عنوان یک ستاره در حال تیراندازی ، البته کوتاه. ما در مسابقه اول پیروز شدیم اما نتوانستیم به نیمه نهایی برسیم. آیا نگرانیم؟ ما این کار را نمی کنیم من همیشه ترجیح می دادم که جلوتر بروم و در یک بازی دیگر این س beingال از ما درباره لورا اینگالز وایلدر چقدر بود؟ زیرا کووید-19 ، ما بعد از مسابقه مشروبات الکلی را ترک کردیم ، اما با نیمه رنگ آدرنالین ، غرور ، هیجان و بد بو ترین پنیرها به لندن برگشتیم.


منبع: https://outsidenews.ir

Leave a reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>